تبلیغات
***هیـئـت بسیـجیــان بقـیه الله الاعظـم (عج) خزانه شهید بخارایی - دیدار از خانواده شهید محمد گلخنی
 
***هیـئـت بسیـجیــان بقـیه الله الاعظـم (عج) خزانه شهید بخارایی
درباره وبلاگ


بسمه تعالی ، به حول و قوه الهی این وبلاگ در تاریخ 10/09/91 تاسیس گردید و به منظور اطلاع رسانی از وضعیت هیئت بسیجیان بقه الله الاعظم (عج) و سایر امورات این هیئت به کارگیری می شود ، امید است با توفیقات الهی و با تمسک به قرآن کریم و توسل به ساحات مقدس ائمه اطهار علیهم السلام و در ظل توجهات امام زمان (عج) و با کمک شما خوانندگان و هیئتی های عزیز قدمی ناچیز در اشاعه فرهنگ حسینی (ع) برداشته شود. یا علی مدد.

مدیر وبلاگ : خادم الحسین (ع)

با سلام و خدا قوت  و عرض معذرت خواهی بدلیل تاخیر در ارسال انعکاس گزارش دیدار از خانواده شهید گلخنی...

در سالگرد شهادت شهید محمد گلخنی مورخ  22/10/92 به همراه برو بچه های مسجد جامع و هیئتی ها به  بیت این شهید رفته و ضمن ، دیدار از خانواده محترم شهید گفتگویی با مادر بزرگوار شهید گلخنی داشتیم ، جا دارد اینجا یادی از مرحوم پدر شهید نیز شود ، روحش شاد و یادش گرامی  :

مارد بزرگوار شهید محمد گلخنی پسرش را اینگونه توصیف می کرد :

محمد اهل نماز و روزه بود  و در جلسات اخلاق و مراسمات مهدیه تهران مرحوم کافی شرکت می کرد ، سینه ایشان پر از راز بود و به ما چیزی نمی گفت ، سفارش می کرد در هنگام شهادتش برای او حجله ای نگذارند و کاری نکنند ...

در دوران قبل از انقلاب در فعالیت های انقلابی و دیوار نویسی شرکت داشت .



 
اولین بار در 15 سالگی راهی جبهه شد ، بدون اجازه باباش رفته بود کار جبهه اش و انجام داده بود و اومد پیش من اصرار کرد و من هم موافقت کردم.

اولین بار در فاو زخمی شد ، و در کربلای 4 هم نصف صورتش رفت ، او رو در بیمارستان اصفهان بستری کردند ، به من هم چیزی نگفتند...من هم در حال نماز بودم دیدم سرو صورت پسرم خونی است و از جلوی من عبور کرد .  پدرش برای دیدن او  قصد رفتن به اصفهان را کرد و به من گفت می روم برای دیدن برادرم ، گفتم من می دانم محمد زخمی شده و جریان را تعریفش کردم...

در یکی از روزها محمد آمد منزل بهش گفتم : محمد جان خوابت رو دیدم پشت سنگر بودی ، گفت : آره مامان جون پشت سنگر بودیم و عملیات لو رفت..



مادر شهید محمد گلخنی خواب عجیبش را اینگونه تعریف کردند :

 خواب دیدم در باز شد و دو خانم چادر مشکی ، یک بچه ی لخت را به من دادند و گفتند : این پسر را بگیر و اسمش را بگذار محمد ، با خودم گفتم این بچه به جایی می رسه ...

مادر شهید گفت : سری آخری که اعزام به جبهه می شد به او گفتیم ، نرو ! اصرار به رفتن نمود ،  به خواهرش هم  گفت : تو فرزندت را دوست داری ؟ خواهرش گفت : بله ، گفت : من هم جبهه را دوست دارم نمی تونم نرم! رفت و خدا او را از ما گرفت اما به جاش مصطفی پسر کوچکم را به من هدیه کرد.