تبلیغات
***هیـئـت بسیـجیــان بقـیه الله الاعظـم (عج) خزانه شهید بخارایی - کرامتی از حضرت رضا (ع)
 
***هیـئـت بسیـجیــان بقـیه الله الاعظـم (عج) خزانه شهید بخارایی
درباره وبلاگ


بسمه تعالی ، به حول و قوه الهی این وبلاگ در تاریخ 10/09/91 تاسیس گردید و به منظور اطلاع رسانی از وضعیت هیئت بسیجیان بقه الله الاعظم (عج) و سایر امورات این هیئت به کارگیری می شود ، امید است با توفیقات الهی و با تمسک به قرآن کریم و توسل به ساحات مقدس ائمه اطهار علیهم السلام و در ظل توجهات امام زمان (عج) و با کمک شما خوانندگان و هیئتی های عزیز قدمی ناچیز در اشاعه فرهنگ حسینی (ع) برداشته شود. یا علی مدد.

مدیر وبلاگ : خادم الحسین (ع)

شهید دستغیب در كتاب داستانهای شگفت‌انگیز 149 نقل می‌كند:
حیدر آقا تهرانی گفت:
در چند سال قبل، روزی در رواق مطهر حضرت رضا علیه‌السلام مشرف بودم پیرمردی را - كه از پیری خمیده و موی سر و صورتش سفید شده و ابروهایش بر چشمانش ریخته بود - دیدم؛ حضور قلب و خشوعش مرا متوجه او ساخت.
وقتی كه خواست حركت كند دیدم از حركت كردن عاجز است؛ او را در بلند شدن یاری كردم؛ آدرس منزلش را پرسیدم تا او را به منزلش رسانم؛ گفت:


حجره‌ام در مدرسه‌ی خیرات خان است او را تا منزل همراهی كردم و سخت مورد علاقه‌ام شد؛ به طوری كه همه روزه می‌رفتم و او را در كارهایش یاری می‌كردم نام و محل و حالاتش را پرسیدم.
گفت:
نامم ابراهیم و از اهل عراقم و زبان فارسی را هم خوب می‌دانم؛ ضمن بیان حالاتش گفت:
من از سن جوانی تا حال هر سال برای زیارت قبر حضرت رضا علیه‌السلام مشرف می‌شوم و مدتی توقف كرده، باز به عراق برمی‌گردم.
در سن جوانی كه هنوز اتومبیل نبود دو مرتبه، پیاده مشرف شده‌ام؛ در مرتبه‌ی اول سه نفر جوان، كه با من هم سن و رفاقت و صداقت ایمانی بین ما بود و سخت به یكدیگر علاقه داشتیم؛ مرا تا یك فرسخی مشایعت كردند و از مفارقت من و این كه نمی‌توانستند با من مشرف شوند، سخت افسرده و نگران بودند؛ هنگام وداع با من گریستند و گفتند:
تو جوانی و سفر اول و پیاده بزحمت می‌روی؛ البته مورد نظر واقع می‌شوی؛ حاجت ما از تو این است كه از طرف ما سه نفر هم سلامی تقدیم امام علیه‌السلام نموده ، در آن محل شریف ، یادی هم از ما بنما.
پس آنها را وداع نموده، به سمت مشهد حركت كردم. پس از ورود به مشهد مقدس با همان حالت خستگی و ناراحتی به حرم مطهر مشرف شدم ، پس از زیارت ، در گوشه‌ای از حرم ، افتادم و حالت بیخودی و بیخبری به من عارض شد ؛ در آن حالت دیدم حضرت رضا علیه‌السلام به دست مباركش رقعه‌های (
نامه, نوشته, تکه‌کاغذکه‌روی آن‌بنویسند بیشماری بود  كه به تمام زوار، از مرد و زن، حتی به بچه‌ها هم رقعه‌ای می‌داد؛ چون به من رسیدند، چهار رقعه به من مرحمت فرمود؛ پرسیدم چه شده است كه به من چهار رقعه دادید؟
فرمود:
یكی از برای خودت و سه تای دیگر برای سه رفیقت؛ عرض كردم این كار، مناسب حضرتت نیست خوب است به دیگری امر فرمایید تا این رقعه‌ها را تقسیم كند.
حضرت فرمود:
این جمعیت همه به امید من آمده‌اند و خودم باید به آنها برسم، پس از آن یكی از رقعه‌ها را گشودم دیدم چهار جمله در آن نوشته شده بود.
« برایه من النار و امان من الحساب و دخول فی الجنه و انا بن رسول الله صلی الله علیه و آله »
«خلاصی از آتش جهنم و ایمنی از حساب و داخل شدن در بهشت منم فرزند رسول خدا صلی الله علیه و اله»

منبع.کتاب  ۵۳ داستان از كرامات حضرت رضا علیه‏السلام 



نوع مطلب : ویژه نامه ها، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.





آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
ساعت فلش مذهبی
استخاره آنلاین با قرآن کریم


فال حافظ





Google

در این وبلاگ
در كل اینترنت

پیج رنک گوگل دایرکتوری افسران ارزشی